لبخند چریک پیر
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩  

تقدیم به چریک پیر عزیزی که با لبخندش، در بیدادگاه رسوایان تاریخ، لرزه بر اندام شکنجه گران انداخت...

"لبخند چریک پیر"

چریک پیرعزیزم، بمان و باور کن

            هنوز برای ساقه های جوان من سخت است

            تحمل این تازیانه های درد بی وقفه ...

هنوز آنچنان که نیاز است، استفهام،

            میان ریشه های من و عمق چشمه های تو،

                                           جاری نیست ...

 

به من بگو در آن بزم معرکه گیران،

در آن صحنۀ نمایش پلیدی دژخیمان،

در آن سکوت سرخ چشمانت،

                                    با خدا چه می گفتی؟

که بند بند وجود مرا چنان حبابهای زلال

              در امتداد نگاهت، به آسمان فرستادی ...

 

بمان و برایم بگو چه حکمتیست در دل تو،

که زهر دروغ و ریا و طلسم نامردی،

به یک تبسم و پرمعنی و دم اهوراییت،        

              برای همیشه در دل ما شکست و باطل شد؟!

 

بیا و برایم بگو، با چه حساب،

-در آن هجوم ناتمام دشمنان حریت-

سرود زندگی ات را، به چشم بر هم زدنی

                          با فروبردن قطعه ای سیانور،

                                    با خدای خود معامله کردی؟!

 

چریک پیر عزیزم،

 برای من، تو به قدمت یک نسل،

                هنوز پر از رمز و راز و ابهامی...

بیا تا به تمامی، تورا بفهمم و بشناسم،

                        "حکایت آزادگی و حدیث آزادی"

 

چریک پیر عزیزم، بمان و با همان لبخند،

برای شکوفه های سبز تازه رستۀ امروز،

برای فردایشان که درختان سبز و انبوهند،

حرفهای آن انقلابی دربند،

    یا همان،

  خاطرات یک مبارز پیر را،

            بنویس...

 

فاطمه پهلوانی

15/6/88



 
سگ زرد یا همون برادر شغال؟!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  

یه جایی نوشته بودم:

"سفاکان کم نیستند در جامعه‌ای که دیکتاتورها برای بریدن حنجره‌های آزادگان جلاد پرورش می‌دهند، اما باز خبر خوشی‌ست برکناری یک ابر جلاد به نام سعید مرتضوی"

اما فکر می‌کنم بدبختانه حدسمون داره درست از آب درمیآد!!! برکناری سعید مرتضوی هم بازی دیگه‌ای بود برای سرپوش گذاشتن به جنایت‌ها و باز کردن دست و بالش برای انجام راحتتر وظایفش در موقعیت کاری جدید، اینبار به عنوان کارگردان پشت پرده!!!

پلمپ دفتر آقای کروبی، یورش به دفتر حمایت از آسیب‌دیدگان و بردن لوازم آنجا، پلمپ دفتر حزب اعتماد ملی، پلمپ دفتر حمایت از حقوق زندانیان، دستگیری مرتضی الویری، دستگیری دکتر علیرضا بهشتی و ... به دستور دادستان جدید تهران احتمالا از همون برخوردهای محکمی خبر می‌ده که حجت الاسلام لاریجانی در روز معارفه ازش با شدت خاصی اسم برد!!!



 
نامه ایی به سید مصطفی تاجزاده ،معلم خرد ورزی
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  

اینروزها مردان بسیاری در کنج زندان بهای آزادی ملت و آزادگی خویشتن را میپردازند، اما تصمیم گرفتم از بین آنها تنها برای برای تو بنویسم. نه آنکه اجر ومنزلت دیگران کمترباشد. برایت می نویسم چراکه حقی بزرگ بر گردن من و بسیاری از جوانان مرز و بوم داری و آن حق معلمیست. آری تو برای ما معلمی کردی بدون درس و مشق و بی آنکه تخته سیاه و کلاسی داشته باشی. تو با گفتار و رفتار حکیمانه ات به ما یاد دادی که در عرصه سیاست باید چشمها را گشود تا سرمان به سنگ واقعیت نخورد.
سالها در کتابها میخواندم که بین حکیم و عالم تفاوت است و معنای دقیق آن را در نمی یافتم تا آنکه با تو آشنا شدم و تو سقراط وار با حکمت شفاهیت بی آنکه کتابی بنویسی و دفتری بگشایی حکمت عملی را در سپهر سیاست برایمان روشن ساختی. برای دانشجویانی امثال من که دنیا را از پنجره تئوری های در هم پیچده میدیدند هیچ چیز ضروری تر از آن نبود که دریابیم سیاست ورزی تنها تئوری پردازی نیست . سیاست ورزی معطوف به عمل در عرصه سیاست است. چه خوب عصاره150 سال سعی وخطای روشنفکران در عرصه سیاست را از زبان پیری به ما درس دادی که "مردان سیاسی در هنگام مدیریت عملی ساخته میشوند". با صبر و حوصله به میان جوانان می آمدی و توجیه شان میکردی که انتخابات تبلور عمل سیاسی در ایران است و نباید با تحریم این فرصت را از دست داد تا اینکه همگان اثبات حرفت را در این انتخابات دیدند، نهالی که سالها وقت و آبرویت را خرج آن کرده بودی به بار نشست و جنبشی چنین پر فروغ از دل صندوقهای رای در آمد.جنبشی که قلب جهانیان را تا آنجا تسخیر کرده که جوانان در مدارس نیویورک فعل "ایرانی شدن" را به معنی ایستادگی در برابرزورگویان ضرب کرده و به کار میبرند.
بی جهت نبود که تو را در همان روزهای نخست بازداشت کردند چراکه از سالها قبل می شناختندت. از همان روزهایی که جرات نداشتند از شورای شهر استعفا بدهند حتی به قیمت گذشتن از لقمه شیرین وزارت. چراکه میدانستند اگر به شورای شهر بیایی " یک تنه همه ایشان را حریفی" و امروز هم جرات ندارند تو را در یک دادگاه علنی محاکمه کنند چراکه میدانند سخنوری و قدرت استدلال را از جدت علی بن ابیطالب علیه السلام به ارث برده ایی. گویی کابوس خطبه ی " انا بن مکه و منی " تو در دادگاه خواب را از چشم ظالمان ربوده است.
18 تیر 78 را یادت هست که پر حادثه ترین شب را میان دانشجویان کوی گذراندی . میدانستی و بعدها هم فاش شد که آن شب قصد جانت را کرده بودند. این خاطره همیشه برایم یادآور شجاعت علی علیه السلام است که درآن شب در بستر پیامبر آرمید و از مرگ نهراسید تا خداوند رحمان در وصف شجاعتش بگوید:
و من الناس من یشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله و الله رووف بالعباد (و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد، و خدا نسبت به( این) بندگان مهربان است.)
آری با خود می اندیشم که اگر این آیه در عصر ما مصداقی داشته باشد تو و هم رزمانت هستید که دلیرانه جان خود را بر کف گرفته ایید تا از شرافت و آزادگی خلقی دفاع کنید. نه آنان که دین خدا را گروگان گرفته اند و با مشتی القاب و عناوین پوشالی به دنبال مصادره این آیات برای خود پرستی شان هستند انگار نمیدانند جز بر خسرانشان نمی افزاید که "ولا یزید الظالمین الا خسارا"
حس عجیبی همه را فرا گرفته است. انگار همه میدانند که سحرگاه پیروزی نزدیک است. پس با تو میگویم ای معلم خرد ورزی بمان وآسوده خاطر بایست که بیرق سبز عقلانیت و آزادی خواهی به همت میلیونها جوان دلیر ایرانی برافراشته است.

علیرضا رئیسی

به نقل از سایت نوروز



 
فیروزه‌ای ها را بیشتر بشناسید
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱  

هو المتعال»

  سالهای زیادی نگذشته از روز هایی که دختران پر تلاش ایران در فضای امن دولت اصلاحات جرأت ابراز وجود، برخاستن از خویشتن و بالیدن به دانش، توانمندی ها و تجارب خود را یافتند. چرا که رهبر آزاداندیشان، اینک در مصدر ریاست جمهوری تلاش می کرد پایه های انقلاب اسلامی را با استحکام ستون های مردم سالاری و قانون گرایی، در متن جامعه، به قوام و ثباتی بی مانند برساند و در مسیر تحقق این اندیشه بیشتر ازهر کس دیگری به توانایی ها و قابلیت های زنان و دختران جوان اعتقاد و اعتماد داشت.   انتخاب بانویی بلند نظر و دانشمند همچون دکتر زهرا شجاعی به سمت مشاور امور زنان ریاست جمهوری کلیدی ترین گام در ایجاد عرصۀ رشد و بروز استعدادهای فردی و اجتماعی بانوان ایرانی بود. کسی که مادرانه از ایده های زنان و دختران جوان  استقبال کرده و تا امروز  هم مادرانه در تمام سختی ها و نامرادی های ایام پیشاپیش زنان ایران به طرح مطالبات و پافشاری برای احقاق حقوق آنان تلاش کرده است.

با تشکیل باشگاه دختران جوان در سال 1378در مرکز امور مشارکت زنان که به پیشنهاد جمعی از دختران جوان متعهد و متخصص انجام شد فصل تازه ای از فعالیت های مدنی دختران غیرتمند برای تلاش بیشتر در مسیر توسعه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی جامعه آغاز شد. درسالهای فعالیت باشگاه دختران جوان برنامه های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی متعددی از انواع مختلف از قبیل همایش، کارگاه، کلاس آموزشی، و فعالیت های مطالعاتی و پژوهشی برنامه ریزی و اجرا شد که هدف اصلی آنها توانمند سازی دختران جوان برای حضور موثر در زندگی فردی و اجتماعی بود.

همچنین دختران جوان خوش فکر و صاحب ایده  با حضور در دفاتر مدیران فرهنگی، اجتماعی و سیاسی وقت برنامه ها و طرح های پیشنهادی خود، جهت اصلاح فضای عمومی جامعه و تسهیل شرایط فعالیت اجتماعی دختران در محیط های فرهنگی، هنری و اجتماعی  را به ایشان ارائه داده و روند تحقق این ایده ها را مورد پیگیری قرار می دادند.

با اتمام دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی و روی کار آمدن محموداحمدی نژاد، رویکرد مدیران ارشد نسبت به حضور زنان در جامعه دستخوش تغییرات زیادی شد به گونه ای که مرکز امور مشارکت زنان به مرکز امورزنان و خانواده تغییر نام و درصد حضور زنان متخصص در مدیریت های دولتی کاهش قابل توجهی  یافت. هرچند باشگاه دختران جوان نیز خانه امن خود را از دست داد ولی اعضاء فعال آن در تمام این سالها در کنار هم باقی ماندند.

از چندی قبل پیشنهادات زیادی مبنی بر ایجاد تشکل دخترانه ای با  رویکرد مطالبه محوری در حوزۀ مسائل و مشکلات دختران جوان متخصص مطرح شد و با بالا گرفتن تب انتخابات، دوستان قدیمی که امروزاشتیاق و انگیزۀ بیشتری برای گرد هم آمدن داشتند و از سوی دیگر شور و شوق جوان ترها را نیز می دیدند، تصمیم به ایجاد  یک گروه جدید گرفتند. اولین جلسات هم اندیشی دراوایل اردیبهشت 88 -هر کدام در نقطه ای از شهر ودر محل هایی که دختران با چانه زنی و سماجت دست و پا می کردند–  برگزار شد و از آن روز انگار آتش فشان افکار و ایده ها و درد و دل ها و خلاصه در یک کلام "مطالبات برآورد نشدۀ" آنان  دوباره فوران کرد. همه جوانب را بررسی کردند و افکار و برنامه های میرحسین موسوی را برای تحقق خواسته هایشان آماده تر دیدند، پس حامی او شدند و برای رنگ دادن به رویاهای دخترانه شان رنگ فیروزه را که انگار در کسب کرامات، از سنگهای قیمتی تر از خود هم پیشی گرفته و پیروز میدان بود را برگزیدند.

می دانستند که چون همیشه باید به مادرانشان تکیه کنند و از آنان درس استواری و صبوری بگیرند. فخرالسادات محتشمی پور یکی از مادران فیروزه ای ها اولین کسی بود که دختران جوان  برای استقرار به کمک هایش امید داشتند و او چون همیشه پشتیبان و حامی بود. و دختران بی نصیب ازتمامی حقوق مادی و معنوی، در ستاد انتخاباتی شهر تهران  میرحسین موسوی و ستاد اصلاح طلبان ماوی کرده و در اولین گام برای روشن بودن اهداف و ماموریت های خود، مرامنامه و شیوه نامه اجرایی فعالیت ها را تدوین ومنتشر نمودند.  

آنها  بر سر در دنیای فیروزه ای شان نوشتند:

" اگر زندگی ماجراست این روزها که ما ماجرای به یادماندنی ساختن فرازی از تاریخ این ملت را تجربه می کنیم، با هم پیمان می بندیم که همسفرانی دوست داشتنی و همیشگی باشیم تا روزی که همه دختران ایران رها از بند نیاز و ترس و تنهایی و بی پناهی، سبک بال به سوی افق والای انسانی خویش به پرواز درآیند. در این مسیر، همراهی دوستانه اولویت اول ماست."(بند اول مرامنامه نسل فیروزه ای)

حال چطور ممکن است دخترانی که در مرامنامه خود رسیدن به افق های والای انسانی را ترسیم نموده و هدف قرار داده اند و دراین راه جز به سرمایۀ انسانی دوستی هایشان دل خوش نداشته و ندارند را افرادی خود فروخته، بی بند و بار و به دنبال جاه و مقام و پول نمایاند؟(برگرفته از مطالب بیشمار درج شده در تخریب نسل فیروزه ای در وبلاگ بی قرار، روزنامه های کیهان، یالثارات و خبرگزاری فارس)

نسل فیروزه ای یعنی:

"هر دختر ایرانی با هر مرام، مسلک، دین و مذهب و قومیت دختری از نسل فیروزه ای است با یک هدف مشترک که همانا پیگیری مطالبات عمومی دختران ایران در سطح جامعه و حاکمیت است." (بند دوم مرامنامه نسل فیروزه ای)

آیا آنانی که دختران این نسل را به دختران و زنان بینوای وامانده از رحمت خدا و گرفتار در منجلاب فساد اخلاقی-که خودپدیده ای رو به فزونی در سالهای اخیرند- تعبیر و محدود می کنند، "مطالبات عمومی دختران ایران" را صرفا پرداختن به امور شهوانی دیده اند؟؟ اگر به راستی چنین می اندیشند پس وای بر ما که در سی سالگی انقلاب اسلامی به جایی رسیده ایم که قریب به 30% از جامعه خواستار انحطاط اخلاقی مفرط شده اند!!

نسل فیروزه ای در اصول تشکیلاتی خود آورده است :

    ـ پایبندی به اخلاق

    ـ تبعیت از خرد جمعی و مشی دموکراتیک

   - فرصت سازی برای مشارکت و افزایش مهارت های سیاسی و اجتماعی خود  و دیگران

    ـ اجتناب از تک روی، ایستایی و وابستگی

    ـ فراهم کردن شرایط اصلاح و اعتلای گروه توأم با نقد درونی به جای قهر و انفعال

       (بند سوم مرامنامه نسل فیروزه ای)

پایبندی به اخلاق، یعنی پایبندی به اصول الهی که در جان آدمی برای حفظ شأن خلیفه االهی اش به ودیعه گذاشته شده است. و دختران نسل فیروزه ای در همین مدت کوتاه فعالیت خود ثابت کرده اند که به این کلام نه تنها به عنوان مرام جمعی خود، بلکه به عنوان وظیفه الهی و انسانی خود معتقدند؛ شاهد این مدعا را می توان در صبر و درایت آنان در برخورد با هجمه های دورغ و ناسزاهای غیر انسانی و ضد اخلاقی که به خصوص پس از انتخابات به طور گسترده و برنامه ریزی شده علیه آنان انجام شده به خوبی دریافت.

نسل فیروزه ای یعنی همه ایران:

"ما خود را بخشی از تاریخ مبارزه حق طلبانه همه زنان و مردان ایرانی می دانیم که در راه حفظ کرامت و عزت انسان کوشیده اند بنابراین همه زنان و مردان آزاده ایران که به هدف و مرام نسل فیروزه ای متعهد باشند، یار و همراه ما هستند و از آنان یاری می جوییم. یاری از اوست و پیروزی نزدیک است." (بند چهارم مرامنامه نسل فیروزه ای)

توهین به نسل فیروزه ای اهانت به عده ای دختر تنها و ضعیف و ... نیست؛ چرا که نسل فیروزه ای به وسعت پهنۀ ایران و به عظمت ملت ایران است و در دامان مادران ایران، عزیز و محفوظ خواهد ماند. نسل فیروزه ای محمل دختران جوان متعهد به شریعت مبین اسلام و تحصیلکرده و روشنفکری است که فرزندان آیندۀ وطن را در بطن و دامان خود با بهترین و زیباترین ترنم ها که همانا "آزادی، امنیت و برابریست" تربیت خواهند نمود. نسل فیروزه ای به پشتوانۀ پایداری یک تاریخ مفتخراست و برای رساندن میهن به جایگاه والای خود از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد.

والسلام علیکم و رحمه الله

هسته مرکزی نسل فیروزه ای-دختران حامی میرحسین موسوی

 



 
مبعث عشق
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩  

امروز روز برگزیده شدن عشق است در فضای پر از کینه و بغض و جهالت صدر اسلام... روزی که خدا با انتخاب محمد مصطفی(ص) که در تقدیر جهان از ازل نبشته بود، به ابولهب ها و ابوجهل‌های آن روزگار فهماند که تمام قدر و قدرتی که برای خودشان ساخته‌اند، در برابر ارادۀ لایزال الهی، از حرکت بال پشه‌ای ناچیزتر و بی قیمت‌تر است.

همانگونه که در عصر نوح بود و ابراهیم و هود و لوط و موسی و عیسی... همانگونه که چون همیشه پوزۀ دژخیمان در تواتر تکرار پذیر تاریخ به خاک مالیده شده بود و باز عبرت نگرفته بودند.

این بار در مکه و در محلۀ ساده و آرام بنی‌هاشم غوغایی به پا شده بود. آنان که نوری از خدا و حب فرزندان عبدالمطلب را به دل داشتند با ابهام شیرینی به سخنان امید بخش محمد دل می‌سپردند و آنانکه سیاهی دلهاشان تا مغز استخوانشان رخنه داشت در هر گوشه و کنار برای آزار و اذیت و بی‌حرمتی و قتل او خود را به آب و آتش می‌زدند. اما هر چه بیشتر هیزم خشک برای سوزاندن شریعت تازه‌شکفتۀ محمد جمع ‌میکردند، خود را در آتش مهیب کینه و دشمنی با فرستادۀ مبین خدا جزغاله تر می‌یافتند. و این سرنوشت محتوم آنان بود تا روز ابد...

اما این رسم روزگار انگار تمامی نداشت، که با آمدن محمد(ص) به رسالت، جهان و جهانیان دست از بیدادگری بردارند و بندگی خالق را بشناسند و بجا آرند که اگر چنین بود پس از او خاندانش را خانه نشین نمی‌کردند و به شهادت نمی رساندند و به اسیری نمی‌بردند...

اینبار دژخیمان با طرحی جدید به سیاهی روزگارشان رونق می دادند. چرا که میدانستند حقانیت محمد(ص) را نمی توان انکار کرد؛ پس با خیال خام پنداشتند تنها راه برای برپاسازی خانۀ عنکبوت، نقاب شریعت پرستی و تخریب جایگاه اولیاء و دینداران راستین است. این بود که در کنار قصر ها و زندان ها و بر خرابه های صومعه ها و کنیسه ها مسجد می ساختند و در حالی دراین خانه های امن خیالی پیشنمازی میکردند و میکنند که فرزندان فاطمه در زندانهای دمشق و بغداد و هارونیه و ... تا به امروز در بندند...

اما محمد(ص) رسول عشق است هنوز و تا همیشه... و ما مسلمان و عاشقیم بر او و خاندانش از علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی و حسین شهید و ذریۀ پاکش تا امام زمانمان که خود شاهد بر حقی است برای تمام مظالم تاریخ و تیمارگر دلهای مظلومان و عزیز از دست دادگان و اسیران اسلام تا به امروز...

"وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون"

عید مبعث بر وجود مبارک ایشان و تمامی مسلمانان آزادۀ ایران مبارک باد 

"نسل فیروزه ای" دختران جوان متعهد و متخصص ایرانی



 
عبدالله رمضانزاده یک روز قبل از دستگیری
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦  

بسم الله الرحمن الرحیم
خوب دوستان ما را گرفتن که ما بترسیم هیچ دلیل دیگری برای دستگیری این دوستان وجود نداره تصمیم گرفتن یک کارایی بکنن به تعبیر آقا سعید تصمیم گرفتن که کشور و بفروشن داد زدن فریاد زدن امتیاز نمی‌دیم امتیاز نمی‌دیم به یک جایی رسیدن باید امتیاز بدن به خارجی وجه المصالحه امتیاز به خارجی گرفتن ماهاست ! شروع کردن اول سال اول خانوما را بترسونن دیدن نمیشه بعد گفتن اراذل و اوباش را می‌ترسونیم اونم دیدن فایده نداره نوبت ماها رسیده پشت قضیه هیچی نیست جز ترسوندن اگر نترسیدیم استبداد عقب می‌کشه تجربه تاریخی هم داریم دقیقا سال
۵۴ شاه همینجوری عمل می‌کرد پول نفت زیاد شده بود فکر می‌کرد با پول نفت هر کاری می‌تونه بکنه همه مخالفان را هم گرفته بود انداخته بود زندان بعدشم اعلام کرد هر کی با من نیست پاسپورت بگیره بره بیرون ما از این مملکت بیرون نمی‌ریم این مملکت مال ماست هر کی بخواد مملکت را بفروشه جلوش می‌ایستیم دوستانمونم تنها نمی‌ذاریم اگه لازم باشه هممون می‌ریم زندان.

توی همه این آدمای قدر قردتی که دارن میگیرن و دستگیر می‌کنن و تیراندازی می‌کنن یک نفر پیدا نمیشه که بگه به کدوم دلیل این بچه‌ها را گرفتن؟ فقط می‌خوان بترسونن ارتباطات را دارن قطع میکنن یک خبرگزاری کوچیک که آقای حیدری اداره می‌کرد را نمی‌تونن تحمل بکنن می‌دونن ناکارآمد هستن و مدیر نیستن دارن گاز را می‌فروشن به هندیا بدتر از قرارداد ترکمنچای همه جا را دارن به باد می‌دن خوب باید یک عده را هم بگیرن خوب اگر یک حکومت داره یک چیزو به خارجی واگذار می‌کنه نتونه چهار تا دانشجو را بگیره چهار تا فعال سیاسی را بگیره چجوری اسم خودشو می‌ذاره حکومت؟ ما وجه المصالحه شدیم دوستان ما را اگر ما بترسیم آزاد نمی‌کنن بایستیم اختلافات را کنار بذاریم مثال برشت را یادتون باشه که اول کمونیست را می‌گیرن بعد یهودیا را می‌گیرن بعد لیبرال‌ها بعد میان ما را می‌گیرن ما باید روی یک نقطه تکیه بکنیم هر کس در این مملکت فعالیت سیاسی قانونی مسالمت‌آمیز می‌کنه حق آزادی فعالیت سیاسی داره و هر کس مخالف این رفتار عمل می‌کنه مستبد هست به هر نامی که می‌خواد باشه ممکنه نتونیم دوستانمون را آزاد بکنیم (این قسمت واضح نیست) ما رو به خارجی نمیاریم مثل اینا ما امتیازی به خارجی نمی‌دیم اگر مقاومت کنیم این فنری که اونا دارن بهش فشار میارن که بشکننش می‌جهه وقتی جهید مملکت را آزاد می‌کنیم مقاومت کنیم این وسط پیروزی ماییم خیلی ممنون



 
محمد رحمانیان برای شهید یعقوب بروایه
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦  

یعقوب بروایه در درگیری‌های ۳۰ خرداد تهران تیر خورد و کشته شد. یعقوب بروایه دانشجوی دانشکده تئاتر دانشگاه تهران بود. محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر و استاد یعقوب بروایه، یادداشتی نوشته در سوگ او که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است.

تو در پرولوگ* مردی (در سوگ یعقوب بروایه)
محمد رحمانیان

چرا یعقوب جان؟ چرا اینهمه شتاب؟ کسی سر کلاس‌های تئاتر به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اول عشق است؟ و مانده تا نمایش نرم‌نرمک طلوع کند و حوادث کوچک و فرعی به تدریج جای خود را به بحران‌های سخت و اصلی دهند و این سربازان و پیشکاران و خدمتگزاران و پیک‌ها و خبرچین‌های آغاز پرده اول آرام آرام مشغول فضاسازیند تا قهرمان قَدَر قصه از راه برسد و کینه‌های کهنه از پس ابرهای اندوه بیرون زنند و خیانت‌ها هم قسم شوند و جنون و عقل درهم آمیزند و کار را به کارزار بدل کنند و از آب ایمان کره‌ی کفر بگیرند و بمیرانند و بمیرند و نامیرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگی، که ششدانگ نمایش مانده تا صبح صادق و فرو افتادن پرده‌ها و پایان بازی... پس چرا این همه شتاب؟ هنوز خواهران طالع‌بین خبر پادشاهی به مکبث نداده‌اند و لیر سودای پاره‌پاره شدن وطن را عیان نکرده، رومئو حتی خواب ژولیت را هم ندیده و آنتونی از عشق و کلئوپاترا چیزی نشنیده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و ساده‌دلانه می‌پندارد همزمانی سوگ پدر و سرور مادر از سر صرفه‌جویی است.

پس تو چرا به خاک افتادی در این پرولوگ؟ کدام درام‌نویس ناشی صحنه مرگ تو را رقم زد در این پیش بازی؟ و کدام کارگردان مثلا مینی‌مال میزانسن نابه‌هنگام گوشمال و لگدمال شدن به تو داد؟ بگذار خرافاتی شوم و بگویم خون شگون ندارد در پرولوگ. و کابوس مکبث را به یادآورم که: «روزگاری، آنگاه که مغز آدمی از هم می‌پاشید همه‌چیز به پایان می‌رسید. ولی امروز، مردگان با بست زخم کاری بر سر دوباره برمی‌خیزند.»

حالا شکسپیر در حیاط بیمارستان منتظر توست. تو در پرولوگ مُردی و او تو را نمی‌بخشد. قاعده بازی را به هم زدی یعقوب با شکوفه‌های به گُل نشسته زخم‌های کاری سرت. به خاک افتادی و از یاد بردی پرولوگ پایان نمایش نیست، اول عشق است. پس باید که برخیزی و دست در دست شکسپیر این جهان را بدرود گویی. و کلاس‌های تئاتر را، و استادان و همدرس‌هایت را در دانشکده، در تنهایی و سکوت، در خاموشی صحنه بی‌تشویق آخر، بی‌شاخه‌های گل... گفتم گل و یادم آمد دخترکی هست، سر همین چهارراه اول بعد بیمارستان با دسته‌های گل مریم در آغوش. چند شاخه‌ای برای اُفلیا بخر یعقوب جان... شکسپیر نشانی گورش را می‌داند.

*پرولوگ/ پیش بازی/ مدخلی بر نمایشنامه



 
برای آوازه خوان اوین
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦  

 

سلام همسفر

می‌گویم همسفر چون در این همه سال زندگی با تو همیشه همپای سفرم بودی. مثل همان چهارشنبه کذایی که با هم بار سفر بسته بودیم تا برگردیم سر خانه و زندگی و درسمان. همان چهارشنبه‌ای که تو را جلوی چشمانم گرفتند و بردند و حتی نشد فریاد بزنم که آآآآی مردم! همسرم را بی هیچ گناهی و حکمی بردند! محکوم به سکوت بودم و دم بر نیاوردن تا مبادا خاطر تو پریشان شود و آخرین تصویری که دم رفتن از من در ذهنت می‌ماند، چشمی اشک‌بار و دلی نگران باشد.

در چند متری جایی که تو را از سفر بازداشتند ایستادم و فقط به آنچه می‌گذشت خیره خیره نگاه می‌کردم. ساعت چهار و نیم صبح یک ماه پیش تو را در مقابل چشمانم از من گرفتند و بردند. حتی نگذاشتند در آغوش بگیرمت، ببوسمت و بگویم خداحافظ. حتی نگذاشتند به من بگویی شاید تا دیروقت‌ها نبینمت! صبور باش و بی‌تابی نکن! هر دو در سکوت می‌مردیم و نگاه خالی‌ ما تنها پلمان بود در آن لحظه‌.

لحظه آخر تو آن سوی دروازه و من این سو، فقط خیره شدی به من که خشک شده بودم از بهت. آرام بود صورتت ولی غم داشت. نه برای خودت که همیشه بزرگ بودی و دلت دریا بود. نگرانی‌ات برای منی بود که حالا بی‌تو قرار بود این راه دراز را سفر کند، تو را به ناچار بگذارد و بگذرد. همین‌طور ایستادی و نگاهم کردی از دور تا آن نانجیب بیاید و تو را با خودش ببرد و بردندت. بی‌خداحافظی. بی حتی نشان دادن حکمی که بگوید جرم تو چیست.

سخت بود! اما به تو قول داده بودم بروم. قول داده بودم اگر مرا هم نبردند، نمانم تا خیالت از بابت من جمع باشد. می‌دانستی که اگر مرا هم ببرند، تو زیر فشار دوام نخواهی آورد. آن روز سیاه حتی نگذاشتند ببینی که بی‌خطر گذشتم و پرواز کردم. حتما دلت تا ۱۰ روز بعد که تماسی ۲ دقیقه‌ای داشتی هزار راه رفته بود که وقتی زنگ زدی اولین دغدغه‌ات اطمینان از خروج من بود. حتما بارها به دروغ در دلت آشوب به راه انداخته بودند که مرا هم برده‌اند. عزیز من!‌ چه‌ها بر تو رفت در آن بی‌خبری؟ چه بر من هر روز و شب رفت و همچنان می‌رود؟ که می‌داند؟ که می‌فهمد؟

امروز یک ماه و چهار روز از لحظه‌ای که آن نامحرمان به خانه‌مان ریختند و در مقابل چشمان مادر، پدرت را با بی‌شرمی تمام از مقابل درب خانه شخصی‌اش با زور و تهدید در ماشین زندانی کردند و بعد در مقابل چشمان بهت‌زده خواهر ۵ ساله‌ات به خانه و اتاق خوابمان هجوم آوردند تا تو را ببرند گذشته است. آن روز همسایه‌ها آشفته و سراسیمه با صدای فریادهای پدر و مادرهاج و واج مانده بودند که این وحوش از کجا به خانه سرازیر شدند و با کدام مجوز؟ چه ساده بودیم ما که فکر نکردیم بازگشتن به خانه و تحصیل هم جرم است. چقدر ابله بودیم که نفهمیدیم حمایت از کاندیدای مورد تایید نظام هم جرم است و بعد از آن کودتای شوم ما باید مثل یک قاچاقچی فراری متواری می‌شدیم. حسابمان پاک بود و از محاسبه باکمان نبود که بار سفر بستیم و راهی شدیم. از چیزی واهمه نداشتیم که بخواهیم به خاطرش فرار کنیم و پنهان شویم. اگر این خام‌اندیشان لحظه‌ای با خود می‌اندیشیدند قطعا می‌فهمیدند کسی که مرتکب خطایی شده باشد، اینقدر بی‌باک و معقول به فرودگاه نمی‌آید و عامدانه دم به تله نمی‌دهد. این‌ بیچار‌گان قدرت از همین میزان قدرت تحلیل هم عاجز بودند.

در این سی روز، از هر آنچه توانستم برای آزادی‌ات فروگذار نکردم. هر دعایی که فکرش را بکنی خوانده‌ام. نه من که تک‌تک اعضای خانواده‌هایمان، دوستانمان، خویشان و اقواممان برای آزادیت دست به دعا برداشته‌اند. آنقدر بی‌حساب خوب بودی و خوبی می‌کردی که حالا که گرفتار بندی از این همه همدلی و همدردی دوستانی ناشناخته و نادیده در عجبم. تازه می‌فهمم هرچه آشکارا خوبی‌ می‌کردی تنها نیمی از آن چیزی بود که من می‌دانستم. بعد از دستگیری‌ات تازه وسعت بزرگواری‌هایت بر من روشن شد.

عزیز من!

در این سی روز به هر کس که دستم می‌رسید نامه نوشته‌ام. دو نامه، یکی سرگشاده و دیگری محرمانه به رئیس قوه قضاییه و رئیس حقوق شهروندی قوه قضائیه نوشتم. در آن‌ها بی‌گناهی و بازداشت غیرقانونی‌ات را شرح دادم. جوابی نشنیدم. نامه‌ای سرگشاده خطاب به مرتضوی نوشتم و تو را آنچنان که می‌شناختم به او معرفی کردم تا نه فقط او و همفکران دچار توهم توطئه‌اش، که اذهان عمومی نیز با تو آشناتر شود. در آن نامه نوشتم که از بازداشت امثال تو که نخبه‌های علمی، فکری و سیاسی آن کشورید، بوی خطر می‌شنوم. از عواقب اینکه کسی با سن و سال ما برای ابراز عقیده‌اش به چنین وضعی دچار شود به او نوشتم. اما باز هم در وضع تو تغییری حاصل نشد. به حدادعادل هم نوشتم و از او که بانی فرهنگستان آن مملکت است خواستم که راه و معنای عدالت علوی را نشانم دهد که چیست و از کجا می‌گذرد.از مدرسه فرهنگ یا سلول انفرادی اوین؟ او هم البته جوابی نداد. شاید چون جوابی نداشت که بدهد! شکواییه‌ای هم تقدیم فراکسیون خط امام مجلس کردم و خواستار پیگیری کارت شدم. وقتی دستم از همه مراجع قانونی ذیربط کوتاه شد و فریادم به هیچ کجا نرسید، با سه عموی شهیدت درد دلم را گفتم. گفتم که امروز جوانان وطن به جرم حفظ آبروی وطن، همان هدفی که آنان با فدا کردن جانشان در پی‌اش بودند به اسارت برده شده‌اند. گفتم که پدرت تو را هم‌نام شهدا خواند تا خاطره آن فداکاری‌ها و پاکبازی‌ها از یادمان نرود.

شهدا اولین و آخرین مرجعی بودند که به محضرشان شکایت بردم. در دیدارهایی که خانواده‌های بازداشت‌شدگان با مراجع داشتند، نام تو هم همه جا بود. آن روزی هم که همه برای دیدار با خاتمی عزیز رفتند و من بازغربت‌نشین بودم، برایش نوشتم و از او خواستم که گوشه سجاده‌ باصفایش که از شر هر غاصبی در امان است برای بازگشتنت دعا کند. شنیدم که از عمق وجود، نگران وضعیت همه عزیزان دربند است و برای آزادی‌ات از هیچ تلاشی فروگذار نکرده است.

اما فقط این‌ نامه‌ها نبود، نازنین! صدها بار خانواده من و تو تلاش کردند که از ابتدایی‌ترین حق خودشان که گرفتن وکیل برای پیگیری امور بود، استفاده کنند. اما هربار کار با مشکل مواجه شد و هیچ مرجعی مسوول پاسخگویی به وکلا نبود. حق ملاقات وکیل با تو هم از ما سلب شد. تماس‌های مکرر خانواده با دفتر دادستانی هم عملا هیچ تاثیری نداشت و هر بار وعده‌های سرخرمن دادند. همچنان هم بی‌خبری و دربدری و نگرانی از حال تو سهم من است.

روزهایی که در حبس و بی‌خبری بوده‌ای به وسعت یک تاریخ حادثه‌خیز بود. از همه تلخ‌تر اما حال و روز مادر سهراب بود. نبودی و ندیدی که مادر سهراب جوان چگونه بر بالینش ضجه می‌زد. با ذره ذره وجودم بیست و شش روز بی‌خبری، سردرگمی و دربدری آن مادر داغدار را لمس می‌کنم و با دانه دانه اشک آن مادر دیده به خون می‌شویم. این خاک بار دیگر به خون جوانانش آبیاری شد و نهال سبز آزادی را در دلش همچنان می‌پرورد.

دو روز پیش سجده شکر به جای آوردم وقتی همسر عماد بهاور عزیز خبر آورد که صدای آوازت شب‌ها در سلو‌ل های انفرادی اوین می‌پیچد، گرچه او هم روی ماهت را ندیده بود. اما همین‌ قدر دانستن اینکه آوازخوان اوین صدایش به راه است هم دلم را آرام کرد. به قول دوستی صدای آواز خبر از صحت نفس و جان می‌دهد. می‌دانم که دلت قرص است. می‌دانم که استوار ایستاده‌ای و این‌ همه بی‌خبری و دربدری ما هم به خاطر مقاومت توست. می‌دانم اگر شکسته بودی و تن به مصلحت داده بودی تا به حال بارها صدایت را شنیده بودم و چه بسا دیده بودمت. شب‌ها که غصه جاندارتر و ریشه‌دارتر به جان و تنم می‌زند، به حال نزار بازجوی تو و حجاریان اشک می‌ریزم. زل زدن در نگاه مظلوم حجاریان و چشم‌های زنده و سبز تو و وادار کردنتان به گفتن و نوشتن آنچه به آن باور ندارید عجیب قساوت قلبی می‌طلبد. به فرومایگی‌ انهایی که ساعت‌های طولانی تو را از خواب محروم می‌کنند تا به طرح کثیف اعتراف‌گیری‌شان تن دهی اشک می‌ریزم و از خداوند هدایت آنان و استقامت شما را می‌خواهم. جرم تو و امثال تو فراتر بودن ظرفیتتان از ظرف محدود این پست‌مایگی‌هاست. حال و روز تو و آن خوبان دربند مصداق شعر شفیعی کدکنی بزرگ‌دل است که روزی گفته بود:

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بکشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فرا تر باشد

مهربانم!‌

همیشه وقتی خواب امانت را می‌برید، نشسته یا ایستاده چون کودکی معصوم به خواب می‌رفتی. می‌دانم وقتی برای بازجویی تحت فشارت بگذارند باز هم در همان حالت نشسته و آرام به خواب می‌روی. نفرین بر صاحب آن دست ناپاک و مزدوری که بی امان بر تنت فرود می‌آید تا بیدارت کند! این را هم می‌دانم که وقتی با وحشت بیدار شوی، چند دقیقه‌ای گنگ به اطرافت خیره خواهی ماند. اما یک صحنه را بهتر از هر صحنه دیگری می‌توانم تجسم کنم، آن هم اینکه در برابر این ظلم تو هیچ نخواهی گفت، چشمان معصومت را آرام با دست خواهی مالید و باز هم حقیقت را روی برگه‌های بازجویی‌ات خواهی نوشت و حسرت اعتراف های ننگین را بر دلشان خواهی گذاشت. می‌دانم که وقتی دست آن وجود ناپاک رهایت کند و به سلولت بازگردی باز هم آوازی شاد سرخواهی داد تا مبادا دل آن‌هایی که این روزها سهمشان فقط شنیدن صدای توست لحظه‌ای بلرزد.

محمدرضاجان!

هنوز هفت‌سینی که از نوروز بر میز دونفره‌مان چیده بودم به راه است. با خود عهد کرده‌ام تا تو برگردی سیب سرخ و سنجد و آینه و قرآن و حافظ هفت‌سین هشتاد و هشت را حفظ کنم تا تو بیایی و باز تفالی بزنی.

محکم ایستاده‌ام تا بیایی. زود برگرد!

همسفرت: فاطمه

به نقل از http://norooznews.org/news/12972.php